از زمین بلند شو

خاک لباس هایت را بتکان

این سزای رهگذریست

که به یک تیرک لَق تکیه می زند


خدا کنه برای هیچ کسی اتفاق نیفته برای من که اتفاق افتاد روز ها منگ بودم و نمی دونستم اون چیزی که دیدم را باور کنم یا به بهونه ها و توجیه های اون گوش بدم نمی دونستم با دلم کنار بیام و یا عاقلانه فکر کنم و یا عاشقانه چشم پوشی کنم... یاد می افتاد که قسم می خورد می گفت : فقط تو توی زندگی من هستی 

به خودم لعنت می فرستم... چقدر زود باورم

خدا کنه سر کسی نیاد خیلی سخته تا از اون بدتر بشنوی که برای رضایت اون پشت سرت بد می گه... تا منو دید رنگ از رخش پرید ... دید که سرم رو انداختم پایین گفت: یاد بگیر گاهی نرسیدن خیلی بهتره تا دیر رسیدن

خدا نکنه سر کسی بیاد خنده ای اونها برات از بمب اتم ویران کننده تره

در این زمانه به اندازه کشیدن یک سیگار رفیق و دوست ها را عوض می کنند ... نمی دونم چرا؟

تنوع

تهوع

قسمت

رذالت

خاطرات فرهاد در بالای کوه بیستون در حالیکه شیرین را با خسرو بر روی اسب دید( قبل از کوبیدن تیشه در سر خود)